على اكبر دهخدا
1118
امثال و حكم ( فارسى )
عنان از ركيب نشناختن . به تندى اسب تاختن . نظير : بهر طرف كه تو از حمله گرز بگذارى * بخيزد احسنت از تربت نبيرهء سام مبارزان دلاور ز ترس نشناسند * كه دم اسب كدام است و يال اسب كدام . مسعود . عنان بزرگى هر آنكس كه جست * نخستش ببايد به خون دست شست . فردوسى . عنان را بكهتر نبايد سپرد . * ( چو باشد جهاندار بيدار و گرد . . . ) فردوسى . عنانش سبك شدن . تيز راندن . مثال : سر و دل گران و سبك شد چو ناگه * عنانت سبك شد ركابت گران شد . مسعود سعد . عنان گران كردن . آهسته راندن . در سپه جهل بسى تاختى * اكنون يكچند گران كن عنان . ناصر خسرو . عنايت نمودن به كار غريب * سر فضل و اصل نكو محضريست . ناصر خسرو . عن المرء لا تسئل رسل عن قرينه * ( . . . فكل قرين بالمقارن يقتدى . ) رجوع به : آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود . عند الامتحان يكرم الرجل اويهان . تمثل : زر كامل عيار از بوته بيغش چهره افروزد * دل صاحبنظر را سرخ روز امتحان بينى . ملا تجلى . نظير : فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان * آنگه شود پديد كه نامرد و مرد كيست . ناصر خسرو . عند الامتحان يعرف السوابق . فى تقلب الاحوال علم جواهر الرجال . عطر از عود آنگهى آيد كه بر آذر نهيم . سنائى . و رجوع به : آتش كند پديد . . . ، شود . عند التناهى يكون الفرج . رجوع به : گشايد بند . . . ، شود . عند الشدايد تذهب الاحقاد . رجوع به : سگ سگ را گزد . . . ، شود . عند الشدايد يعرف الاخوان . از نفثة المصدور . رجوع به : دوست آن باشد . . . ، شود . عندليب آشفتهتر ميگويد اين افسانه را * ( سرگذشت اهل دلرا از نظيرى بشنويد . . . ) نظيرى . عنقا بقفس درون نيايد . * ( در جوف سپهر تنگدل بود . . . ) انورى . عنقا دايه كى شود تا نرسد بزال زر * ( ملك بكام كى شود تا نرسد به حكم او . . . ) مجير بيلقانى . عنقا را بدام نتوان گرفت . رجوع به : فقرهء بعد شود . عنقا شكار كس نشود دام بازچين * ( . . . كاينجا هميشه باد بدست است دام را . ) حافظ . نظير : برو اين دام بر مرغ دگر نه * كه عنقا را بلند است آشيانه . حافظ . عنقاى مغرب . وجودى و همى يا ناياب . تمثل : عنقاى مغرب است در اين دور خرمى * خاص از براى محنت ور نجست آدمى .